داستان های عاشقانه

مجموعه ی داستان های عاشقانه واقعی سایه عشق

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

پ ن : اونایی که دوست دارن خاطرات منو پونه رو بخونن به این وبلاگ

خاطرات منو سعیدم  ) سر بزنن ...

نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 11:27 AM توسط S @ E e D|

 تقدیم به توکه همه قشنگی های دنیا خلاصه شده تو چشمات ...

 وقتی پیدات کردم زندگیم یه رنگ بوی دیگه گرفت ...

وقتی دیدمت چراغ امید دوباره تو دلم روشن شد ...

وقتی دستمو گرفتی احساس کردم خوشبخت ترین مرد دنیام ...

وقتی زل زدی تو چشمام تموم وجودم پر شد از عشق ...

می خوام این عشقو به پات بریزم ...

میخوام بدونی یه لحظه مهربونی چشماتو به دنیا نمیدم ...

یادم نمیره اولین باری که دستتو گرفتم ...

تو اون باد و بارون و هوای سرد ...

تموم وجودم داغ شد ...

بهم نگاه نمی کردی ...

تک تک لحظه های با هم بودنمون مثل فیلمای عاشقانه بود ...

یادش بخیر ...

می دونم این روزا بد شدم ...

می دونم این روزا ...

واقعا نمی دونم چی بگم ...

فقط میگم خیلی صبوری ...

خیلی مهربونی ...

وقتی یادم میاد سرت داد زدم از خودم بدم میاد ...

میدونم هنوز دلت ازم گرفته ...

ولی جبران می کنم ...

کنارت میمونم اونقدر ناز چشماتو می خرم تا همه چیزو فراموش کنی ...

اونقدر که دیگه نخوای به خاطر من به زور بخندی ...

محکم دستاتو میگیرم دوباره خنده رو رو لبات میشونم ...

تا دیگه مجبور نباشی وقتی دلت ازم پره هیچی نگی ...

میدونم هیچ کس مثل تو دوسم نداره ...

میدونم کسی نمی تونه جاتو واسم پر کنه ...

بیا با هم همه چیزو درست کنیم ...

بیا دوباره با اون دستای مهربونت بهم کمک کن ...

تو باید کنارم باشی ...

باید باشی تا سعید جون بگیره ...

باید باشی تا سعید عاشق بمونه ...

باید باشی پونه ...

باید باشی عزیزم ...

باش تا ثابت کنم چقدر فرشتمو دوست دارم ...

باش تا ببینی به صداقتت ایمان دارم ...

بمون تا ببینی هنوزم رو اسمت قسم می خورم ...

دوست دارم پونه مهربونم ...

دوست دارم …


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عشق, داستان عاشقانه واقعی, متن عاشقانه, داستان های عاشقانه
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1391ساعت 11:7 PM توسط S @ E e D|

سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست، آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی ...

تنها ستاره ی دلم تولدت مبارک ...

چه بهانه ای از این قشنگ تر واسه زنده کردن دوباره این وبلاگ ...

تولد عشقم ...

امشب تولد کسیه که حس عشقو تو وجودم زنده کرد ...

این پست رو تو این شب قشنگ تقدیم می کنم به مهربون ترین فرشته دنیا ...

پونه عزیزم ...

نمی دونم با چه جمله ای ...

با چه لحنی ...

با چه حسی ...

امشب اسمتو صدا بزنم ...

اونقدر خوبی ...

اونقدر مهربونی که همه جمله های قشنگ دنیا واسه خوبیات کمه ...

بهت افتخار می کنم عزیزم ...

می خوام همه عالم و آدم بدونن دوست دارم ...

می خوام همه دنیا بدونن عشقمی ...

می خوام همه دنیا بدونن یه تار موتو با دنیا عوض نمی کنم ...

داشتنت واسم یه دنیا غروره ...

بودنت واسم یه دنیا امیده ...

امشب همه وجودم غرق شده از عشقت عزیزم ...

تو این شب عزیز با تموم وجود خدا رو به خاطر داشتنت شکر می کنم ...

شب میلادت مبارک فرشته مهربونم ...

دوست دارم عشقم ...

روز تولد تو میلاد عشقه پاکه ...

برای شکر این روز پیشونی ام به خاکه ...

من سر سپرده هستم تا مرز جون سپردن ...

با یک اشاره تو حاظرم برای مردن ...

 


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عشق, داستان عاشقانه واقعی, متن عاشقانه, داستان های عاشقانه
نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1391ساعت 0:56 AM توسط S @ E e D|

سلام به همه دوستان عزیزم که سایه عشق رو میخونن و دنبال میکنن ...

امیدوارم تابستون تا حالا به همگی خوش گذشته باشه ...

بعد یه تاخیر طولانی بالاخره اومدم ولی با یه پست منفاوت آخه این بار در مورد خودمه ...

دوستای قدیمی که خیلی وقته از طریقه این وبلاگ با هم آشنا شدیم میدونن من تو این وب در مورد خودم چیزی نمینویسم هرچی هم تا حالا اینجا خوندین درددل دیگران بوده ...

ولی این بار میخوام در مورد خودم و عشقم بنویسم ...

من این وبو خیلی دوست دارم چون خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و نه تو این پست نه تو پستای دیگه نه خواستم روش دوست دختر و دوست پسر پیدا کردن به دیگران یاد بدم نه عشق و عاشقی ...

فقط از سرگذشت تلخ و شیرین دیگران گفتم تا اول واسه خودم بعد واسه کسایی که میخونن عبرت بشه ...

اگه یادتون باشه تابستون پارسال داستان عشقم با پرستو رو گذاشتم ولی نا تموم موند چون خودم هم نمیدونستم آخرش چی میشه ولی الان شرایط خیلی عوض شده همه چیزو میدونم ...

میخوام بنویسم از خودمو زندگیم دوست دارم شما هم بخونید و نظر واقعیتونو بگین ...

 

زیاد از پرستو نمیگم چون حالمو بد میکنه فقط واسه کسایی که داستان قبلیم رو خوندن خلاصه مینویسم ...

بعد از بک سال چشم انتظاری اومد و گفت : سعید ما به درد هم نمیخوریم و من دارم از اینجا واسه همیشه میرم ... منو فراموش کن

نمیدونم میدونست بعد از اون تصادف چی به سرم اومد یا نه ؟ میدونست خیلی چیزا رو به خاطرش از دست دادم یا نه ؟

ولی اون لحظه احساس کردم اصلا مهم نیست اینا رو بدونه ...

احساس میکردم این اون پری من نیست ... اون لحظه احساس کردم حتی اگه برگرده پیشم دیگه مثل قبل دوسش ندارم ...

من که به اندازه صد سال حرف باهاش داشتم هیچی نگفتم فقط زل زدم تو چشماش ...

کلا آدمی هستم که اصلا اهل التماس و خواهش نیستم و اصلا و ابدا هم به عشق و دوست داشتن یه طرفه اعتقاد ندارم ...

چون به نظرم اگه میخواست با التماس برگرده دیگه اون اسمش عشق نبود واسه من گدایی بود واسه اونم ترحم ...

آره من به خاطر اون عشق خیلی چیزا رو از دست دادم ولی در مقابل 180 درجه عوض شدم نسبت به اون سعیدی که الان دارم بهش فکر میکنم ...

اون سعیدی که براش مهم نبود دل کسی رو بشکنه ...

اون سعیدی که هر روزشو با یه دختر میگذروند و همیشه فقط به خودش فکر میکرد ...

اون سعیدی که تو خواب هم نمیدید یه روز عاشق بشه یا واسه یه دختر اشک بریزه ...

اون سعیدی که همه زندگیش ماشیناش بودن ...

آره خیلی چیزا رو از دست دادم ولی همین که عوض شدم واسم کافیه ...

همین که دیگه مثل قبل از خودم بدم نمیاد کافیه واسم ...

اگه قبلا یکی این چیزا رو بهم میگفت کلی بهش میخندیدم ولی الان به این نتیجه رسیدم که ...

چیزایی که تو عشق پرستو تجربه کردم هیج ربطی به پری نداشت ...  

همه کار خدا بود میخواست بهم بفهمونه که تو زندگی یه چیزایی هست که یه لحظه داشتنش به 100 تا ماشین اسپورت می ارزه ...

اگه یه سال دربه دری کشیدم ربطی به عشق نداشت خدا میخواست بدونم همه چیز دست خودشه میتونه تو یه لحظه همه چیزتو ازت بگیره ...

قسمت اول و دوم داستان عشق جدید من تو ادامه مطلبه ...

امیدوارم با یه حس خوب بخوندیش ...

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 پ ن : اونایی که دوست دارن خاطرات منو پونه رو بخونن به این وبلاگ

خاطرات منو سعیدم  ) سر بزنن ...


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عشق, داستان عاشقانه واقعی, متن عاشقانه, داستان های عاشقانه
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 7:18 PM توسط S @ E e D|

سلام به همه دوستان گلم

تو این پست یه داستان فوق العاده عاشقانه و زیبا واستون گذاشتم که یه جورایی با تموم داستان هایی که تا الان خوندم متفاوته ...

این سر گذشت آبجی شیمای گلمه ... آبجی شیما داستانشو وقعا زیبا و هنرمندانه نوشته ...

پیشنهاد میکنم حتما این داستانو بخونید حتی اونایی که تا حالا هیچ کودوم از پست های وبمو نخوندن ... اینو بخونن ...

 

من شونزده سالم بود و بابک بیست سال ... علاقه روزای بچگی هنوز دست نخوره کنج خونه ی دلمون بود و هر روز بیشتر میشد !

همیشه تو رویاهام می دیدم که منو بابک به هم رسیدیم ...که باهم خوشبختیم .....

یه غروب پاییزی بود کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و داشتم گریه میکردم ... آخه دلم گرفته بود ...

دیدم بابک هم کنار پنجره نشسته داره نگام میکنه ... تندی اشکامو پاک کردم روی یه کاغذ خیلی بزرگ واسم نوشت ...

چرا داری گریه میکنی ؟ براش نوشتم اخه ناراحتم !

گفت واسه چی ؟ گفتم نمیدونم ...

داشت جوابمو میداد که مامانم در اتاقو باز کرد سری پرده رو کشیدم و نشون دادم مثلا دارم درس میخونم .

مامانم که رفت دوباره رفتم کنار پنجره دیدم بابک نیست به جاش یه کاغذ زده بود به پنجره که روش نوشته بود ...

به خدا دوست دارم شیمای من !

هر روز بیشتر عاشقش میشدم ! وقتی به چشمای درشت و عسلی رنگش نگاه میکردم انگار جادوم میکرد ...

وقتی دوستم مهتاب فهمید خیلی تعجب کردو بهم گفت شیما تو واقعا عاشق شدی ؟


اخه من اصلا اهل این چیزا نبودم و سرم همیشه تو کار خودم بود ولی این دفعه....

روزوشبم شده بود بابک ... تو تموم لحظه هام به یادش بودم ... باهم بیرون میرفتیم .... سینما...پارک.....آخ که چه روزای قشنگی بودن !

تا اینکه ... یه روز بعد از ظهر که از مدرسه می اومدم خونه وقتی پامو گذاشتم داخل مامانم یه سیلی محکم بهم زد ...

افتادم روی مبل و دستمو گذاشتم رو صورتم! خیلی شوکه شده بودمو نمی دونستم چی باید بگم ... به هر زحمتی بود گفتم : مامان چی شده ...؟

مامانم دستمو گرفت و برد تو اتاقم داشتم از ترس سکته میکردم ...

مامانم تموم نامه های بابک و عکسامونو و هر چی که بهم کادو داده بود و دیده بود ...

دیگه نمی تونستم هیچی رو انکار کنم مامانم با عصبانیت سرم داد میزدو منم سرم و انداخته بودم پایین و اروم گریه میکردم ...

فردای اون روز مامانم اتاقمو عوض کرد ... دیگه حق بیرون رفتن از خونه رو نداشتم ....هیچ جوری نمی تونستم بابکو ببینم !

حتی مامانم خودش منو میرسوند مدرسه و خودش بد از اینکه شیفت بیمارستانش تموم میشد می اومد دنبالم زندگیم جهنم شده بود ...

دیگه حوصله هیچ چیزو هیچ کس و نداشتم و اصلا نمی تونستم درس بخونم خودمو تو اتاق حبس میکردم و همش گریه میکردم ...

از طریق مهتاب یه نامه فرستادم به بابک و گفتم باید فراموشم کنه ... با اینکه حرف دلم نبود اما ...


یه روز که رفتم مدرسه اصلا حال خوبی نداشتم ... سر جلسه امتحان بوديم ...

ناظم بالاي سر من بود من يهو ياد بابک افتادم و يه استرسي كه توي خودم بوجود اومد داشت منو ميكشت ...

داشتم خفه مي شدم ... نفسم بالا نميومد...

داشتم مي مردم ... يک حالت بديه ... زنده اي ولي زنده نيستي ... دو رو برتو مي بيني ... احساس مي کني نفست گير کرده و بايد کمکش کني تا بيرون بياد ...

اورژانس تهران اومد و بهم آرام بخش زدن و بردنم بيماريستان ... خوشحال بودم که دارم از حال مي رم ...

 رو ملافه هاي کثافت بيمارستان دراز کشيده بودم ... آرامش مرگ ... ولي دوست داشتم تا ابد اونجا بمونم ...

باحالت خوش آرامبخش همش به بابک فكرميكردم .به اتفاقايي كه بينمون افتاده بود.

دوست داشتم قبل اينكه دوباره تو بغلش برم مثل همون اولين بار ((چه لحظه ي زيبايي بود خدااااااا.... ))

ساعت 9 شب سرو کله پدرم نه چندان سراسيمه پيدا شد ... ناظممون که تا اون موقع داشت براي همه خط و نشون مي کشيد با ديدن پدرم جيکش در نيومد...

 دکتر هم اومد..يک پسر جوون بود به پدرم گفت : دخترتون خيلي اعصابش ناراحته !

صداي داد پدرم ميومد..تو جوجه به من ميگي دخترم چشه؟ اين حساسيته! معلوم نيست مدرکتو از کدوم دهاتي گرفتي ؟

بالاي سرش مي گي عصبيه؟ خوبه انقلاب شد شما يک کلمه اعصاب ياد گرفتين..مگه دختر من دختر معموليه عصبي بشه!!

داشتم دوباره بهم مي ريختم..دوباره..چنگ انداختم روسينه ام ... ناظممون ترسيد .

پدرم هراسون اومد تو بغلم کرد ...عزيزم من اينجام نترس ..اکيسژنو با حالت عصبي زدم کنار .. نمي دونم چند سال بود تو بغل پدرم نرفته بودم ..شايد چندين هزار سال ...

بدنش گرم بود ... گرم شايد اگه يکبار نشونم داد که برام اهميت قائله همون بار بود ... شايدم بيشتر که من نديدم.

ولي نمردم ... مثل هميشه تصميمات بعدي بدون سوال از من گرفته شد ...

پدرم تشخيص داده بود محيط دبيرستان برام آزار دهنده است و تازه به اين نتيجه رسيده بود که چرا اصلا برادرام اصرار به تعويض مدرسه داشتن ؟

چون آخر سال بود بايد بود مدرسه نرم ! و متفرقه امتحان بدم ... مشکلات تحصيلي هم با معلمهاي خصوصي صدرصد بهتر حل مي شد ...

فقط مي موند تنها موندن من ... که اونهم با ورود پري خانم به زندگي من از لحاظ اونا حل شد ...

پريچهر خانم خونش توي يه قسمت از دره دهات هاي تهران بود ...

 

ـــ پ ن 1: بقیه داستانو تو ادامه مطلب بخونید ...

ـــ پ ن 2: ک موزیک وبمو خودم ساختم ... این موزیک از طرف منو پونه جونم تقدیم به ... آبجی شیمای مهربون


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عشق, داستان عاشقانه واقعی, متن عاشقانه, داستان های عاشقانه
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 0:20 AM توسط S @ E e D|

تو اولین پست سال 90 یه داستان متفاوت واستون گذاشتم ...  

داستان یه عشق اینترنتی ... که یکی از بچه ها با نام مستعار الهام واسمون گذاشته ... 

حتما بخونیدش ...

 

همه چی از چت شروع شد ... از اینترنت ... کاش هیچ وقت اونجا نمیرفتم و عاشق نمیشدم .

اینکه چه جوری آشنا شدیم و چه کارا کردیم مهم نیست ... مهم الانه که دارم از دستش میدم .  

بچه مدرسه ای بودم هنرستانی روزی نبود که پسرای خوش تیپ با ماشینای آن چنانی جلوی در منتظرم نباشن. به هیشکی محل نمیدادم اصلا برام مهم نبود توی یه دنیای دیگه بودم .  

خیلی از دوستام آرزو داشتن که اون پسرا جای من سمت اونا میرفتن بهم میگفتن خاک تو سرت، دیگه چی میخوای از این بهتر؟ ولی من جوابم نه بود و نه...

عشق چت داشتم ... اون قدر تو چت مسخره بازی درمی آوردم که تک تک پسرا میومدن و بهم پیغام خصوصی میدادن و شماره و ...

بازم محل نمیدادم میرفتم چت که بخندم ای کاش پاهام قلم شده بود و نمیرفتم ...  

چند وقتی بود با یکی چت میکردم پسر خوبی بود یه سال ازم بزرگتر بود احساس بدی بهش نداشتم .

عکسشم دیده بود یه جورایی ازش خوشم اومده بود. ولی حتی یه لحظه هم نمیتونستم به دوستی با کسی فک کنم .

بالاخره اون روز لعنتی رسید و شمارشو داد ازم خواست که بهش تک بزنم تا به قول خودش با هم آشنا شیم (حرف همیشگی پسرا)

یه هفته بود که شمارش تو گوشیم بود .

دیگه نت نمی یومد دلم تنگ شده بود واسش دل رو زدم به دریا و یه اس ام اس دادم خیلی زود شناخت و گفت فلانی هستی و ....  

ارتباطمون هر لحظه بیشتر میشد. ولی اسمی از عشق و دوس داشتن نبود انگار واسه همدیگه دو تا دوست اجتماعی بودیم مشکلاتمونو به هم میگفتیم واسه هم راه حل پیدا میکردیم بدون اینکه همدیگرو ببینیم .  

یه روز با کلی اصرار و خواهش منو کشوند سر قرار و اونجا اعتراف کرد که خیلی وقته دوسم داره و دیگه نمیخواد واسش یه دوست معمولی باشم .

به قول خودش میخواست عشقش باشم، نفسش باشم، کسی باشم که همه ی زندگیشو باهام تقسیم کنه...

حس خوبی داشتم حس غرور همراه با یه شادی غیر قابل وصف .

یه ماهی گذشت ... احساسشو به پام می ریخت ... قبل از اون هم که من دوست پسری نداشتم کم کم بهش دل بستم.

بعد از یه ماه که هر روز از دوس داشتنش بهم میگفت، بالاخره به خودم جرات دادم و اولین دوست دارم رو بهش گفتم .

بهم زنگ زده بود و از پشت تلفن از خوشحالی داد میزد. گریه میکرد... توی اتوبان بود. اتوبان هنگام.

بعدها هروقت با هم از اونجا رد میشدیم، پیاده میشد و اون جایی رو که اولین بار بهش گفته بودم دوست دارم و نشونم میداد ...

چه روزای قشنگی بود بغلش برام همه چیز بود پناهگاه همه ی بدبختیام .

همیشه شونه هاش از گریه هام خیس میشد و آرومم میکرد ... حرفاش، محبتاش،... قلبم برای اس ام اس هاش می تپید .

روزی 200 تا اس ام اس به هم میدادیم که 199 تاش دوست دارم عشقم، نفسم، زندگیم، هستیم و... بود .

کاش برگردم عقب برگردم و همه ی گذشتمو مرور کنم ببینم چی شد ... کجا رو اشتباه رفتم که این شد سرانجامم ...

اگه روزی ده بار بهش فک کنم به خدا عین ده با رو گریه می کنم و اشکم میاد پایینو فقط میگم چرا؟ چی شد؟ چرا یهو رفتی؟؟؟

روزهامون با محبت میگذشت دنیا برام رنگی بود عین کارت پستال ... دو سالی از دوس داشتن دو طرفمون میگذشت .

هفته ای چهار پنج بار همو میدیدیم ... همه ی تهرانو با هم گشته بودیم.

روزای قشنگی بود تا اینکه اون روز شوم رسید عصبانی بودم خیلی عصبانی همیشه توی عصبانیت همدیگرو آروم میکردیم خیلی حالم بد بود.

کاش میتونستم بگم اون روز چم شده بود بهم زنگ زد برای اولین بار نه تنها آرومم نکرد ... نمک به زخمم پاشید .

بهش گفتم با هم حرف نزنیم ... هیچ کدوم حالمون خوب نیست. یه چیزی به هم میگیم فردا پشیمون میشیم از هم خجالت میکشیم .

گفت نه یا الان حرف میزنیم یا هیچ وقت .

خیلی داغون بود مشکل خودم رو فراموش کردم سعی کردم بفهمم چشه ولی نگفت هرکاری کردم نگفت .

جون خودمو قسم دادم بازم انگار نه انگار ...

اونکه اگه یه بار جون خودمو قسم میخوردم تسلیم میشد، خیلی راحت گفت الکی قسم نخور ... نمیگم.

نیم ساعت باهاش حرف زدم فقط تو این نیم ساعت قربون صدقش میرفتم ولی نه آروم میشد نه اینکه میگفت چش شده بود .  

آخر سر کم آوردم گفتم باشه من قطع میکنم تا تو آروم شی فردا باهات حرف میزنم. گفت به خدا اگه قطع کنی دیگه نه من نه تو بازم چیزی نگفتم .

از درون داشتم خورد میشدم نمیدونستم چش بود و اینکه نمیتونستم آرومش کنم بیشتر عصبیم می کرد یهو گوشی رو قطع کرد .

زنگ زدم Reject کرد ... ده بار بیست بار زنگ زدم هر سری قطع میکرد بعدشم گوشیشو خاموش کرد .  

دو سه روز کارم این بود که به خطش زنگ بزنم و دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است بشنوم .

خونشونم توی همون هفته عوض کرده بودن و من ازش هیچ شماره ای نداشتم .  

دیگه گوشیشو روشن نکرد ... اشک شده بود خوراک روزانم چشام از گریه ریز شده بود .

موهامو میریختم توی صورتم تا بابام چشای پف کردمو نبینه و ازم چیزی نپرسه .

به بهانه ی درس خوندن، از 8 صبح تا 8 شب مثلا کتابخونه بودم که از زیر نگاه های ریز مامانم فرار کنم .

هرچی خانوادم بیشتر میپرسیدن چی شده؟

بیشتر طفره میرفتم و فشار درس و امتحانا رو بهانه میکردم. یک دقیقه یه بار شمارشو میگرفتم و باز همون زنه که ازش متنفرم ...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ....  

کلافه بودم یه ماه گذشته بود و حتی یه بار هم باهام تماس نداشت.

هیچ مهمونی ای نمیرفتمو فشار درس و دانشگاهو بهانه میکردم روزامو به امید تلفنش شب میکردم و شبا هم به امید زنگ زدنش گوشیمو روی ویبره زیر بالشم میذاشتم .

هیچ آدرسی ازش نداشتم هیچ تلفنی نداشتم گریه میکردم و گریه هر روز براش ایمیل میزدم ولی خبری نبود انگار آب شده بود رفته بود زمین .  

بعد از دو ماه یه روز به خودم نگاه کردم. چشام پف داشت. 9 کیلو وزن کم کرده بودم ابروهام پر و صورتم پر مو شده بود .

خواهرم همه چیزو میدونست. یه روز نشست پیشم و گفت فکر کن مرد تموم شد .

اگه اون یه بار مرد تو داری هر روز خودتو با اون زنده به گور میکنی .  

ولش کن و اون قدر توی اون روزا باهام حرف زد تا تونستم به زندگی عادیم یه ذره شبیه شم .  

 

ادامه داستان در ادامه مطلب ...


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عشق, داستان عاشقانه واقعی, متن عاشقانه, داستان های عاشقانه
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390ساعت 11:13 AM توسط S @ E e D|

سلام به همه دوستان گلم

یه پست جدید ...

دوباره عشق ... دوباره تنهایی ... دوباره اشک و شکست ... وجه تمایز اکثر داستان های وبم ...

نمیدونم خوندن این داستان ها چه تاثیری رو شمایی که میخونید داره ...

بعضی ها رو فقط ناراحت میکنه ... بعضی ها رو میترسونه ... بعضی ها رو ...

من که از خط خط این داستان ها که شماها واسم گذاشتین درس گرفتم ... درس زندگی ...

این پست داستان عشق هستی عزیز که من همیشه دوست داشتم داستان عشقش رو بدونم ...

بخونیدش ...

  

روز تولد 16 سالگیم بود که سامانو دیدم ... خیلی اتفاقی ...

بعد آمارش رو در اوردم فهمیدم 3 سال ازمن بزرگ تره امسال می خواد کنکور بده درسشم میگفتن خیلی خوبه ...

جالب این جاست که من این اطلاعات رو داشتم از پروانه می گرفتم و نمی دونستم که سامان پسر خالشه اونم هیچی نمیگفت ...

شمارش رو هم بهم داد که بهش زنگ بزنم ولی غرورم اجازه نمی داد که به یه پسر زنگ بزنم اخه بهش چی بگم اگه بگه نه ؟

همه فهمیدن انقدر هر جا رفتم ازش حرف زدم که کل مدرسه فهمیدن دوستش دارم...

انقدر تو خیابون نگاش کردم ... که تا اونم فهمید ... البته قبل از اون پروانه بهش گفته بود ...

ولی اون هیچ کاری نکرد ... هیچ عکس العملی ...

مدرسه تموم شد من موندم و چشمای سامان ... من موندم شب های تنهاییم ...

موندم با یه دنیا غصه از نبودنش ... من موندم و اشکام ...

بالشم پر از لکه شده بود مامانم فهمید که شبا گریه میکنم اومد که کمکم کنه ...

اومد که بهم بگه به داشته هات فک کن به چیز های قشنگی که داری .. نه به کس دیگه ...

ای کاش همون شب میرفتم بغلش بهش میگفتم که چه قدر به کمکش نیاز دارم ...

ولی بازم .... داد زدم و اونم مثل همیشه .. با ارامشی که داشت رفت بیرون ...

دیگه نبود نمی دیدمش ... به هر بهانه ای از خونه میزدم بیرون ولی فهمیدم داره واسه کنکور می خونه ...

به مامانش قول داده یه رشته خوب قبول بشه ... منم خونه نشین شدم ...

خلاصه مرداد ماه شد و یه روز که رفته بودم بیرون دیدم اسم سامان رو زدن رو دیوار به خاطر رتبه ای که اورده بود ...

خدای من چقدر خوشحال شدم حتی بیشتر از خودش ...

پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود باورم نمی شد سامان اگه دکتر بشه چی میشه ولی ...

اون دیگه داشت می رفت می دونستم دیگه میره پشت سرش رو نگاه می کنه ...

پروانه بهم زنگ زد گفت فهمیدی پسر خالم داره دکتر میشه ...

گفتم که پسر خالت کیه گفت سامان دیگه ...

تازه فهمیدم که چه گلی به سرم زدم فهمیدم تو این مدت هر چی که من در باره ی سامان گفتم به گوشش رسیده بدون کم و کاست ...

وای داشتم دیوونه میشدم ...حتما کلی مسخرم کرده بود ...

ولی یعنی انقدر سنگدل بود که نسبت به این همه علاقه بی تفاوت باشه ...

پروانه گفت که می خوان براش جشن بگیرن بهم گفته که هر کی رو که می خوام دعوت کنم ...

اونم منو دعوت کرد بهش گفتم که امکان نداره بیام ...

با اینکه خیلی دلم میخواست ولی فکر اینکه باهاش رو به رو بشم داشت دیونم می کرد ...

پروانه بازم زنگ زد با مامانم حرف زد انقدر اصرار کرد که بلاخره راضی شدم برم ...

ای کاش هیچ وقت ...

شب جمعه محیا اومد دنبالم اونم دعوت بود دست گل گرفتیم ...

محیا میگفت همین امشب ازش خاستگاری کن تموم شه بره پی کارش ...

سالن پر از مهمون بود پروانه اومد و ما رو برد یه گوشه ...

یه کم بعد سامان اومد داشت با همه دست میداد و احوال پرسی میکرد ...

کم کم داشت میرسید به میز ما قلبم داشت از جاش در می اومد مونده بودم بهش چی یگم ...

میترسیدم صدام بلرزه از اینی هم که هست بی آبرو تر بشم ...

اومد سر میز ما خیلی عادی و معمولی احوال پرسی کرد و رفت ...

حتی یه بارم نگام نکرد ...

من همون شب تو خونه ی عشقم رو به روی کسی که همه ی زندگیم بود مردم ... خرد شدم ...

هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا اون شب اونجا رفتم ...

خب اگه اون دوستم داشت بهم میگفت پس من چرا خودمو مسخره ی اون کردم ...

به محیا گفتم می خوام برم حالم خوب نیست ...

گفت اگه الان بری همه می فهمن ابرو ریزی میشه

گفتم مگه ابرویی مونده ... اشکام بی اختیار پایین می رختن گوشه ی سالن کسی منو شکستنم رو نمی دید ...

یه کم بعد پروانه اومد و گفت سامان باهات کار داره میگه بیاد بیرون ...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ـــ پ ن ۱: موزیک وبمو خیلی دوست دارم تقدیم به همه دوستان عاشق ... به ویژه نویسنده این داستان ...

ـــ پ ن ۲: دوست دارم انتقاد و پیشنهادتون در مورد وبم بگین؟

ـــ پ ن ۳: اینم آدرس وبلاگ جدیدم اونایی که به ماشین علاقه دارن یه سر بزنن :

http://saeedbmw.blogfa.com


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عشق, داستان عاشقانه واقعی, متن عاشقانه, داستان های عاشقانه
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 8:45 AM توسط S @ E e D|

داستانی که این بار واسه دوستان عزیزم گذاشتم داستان عشق پیمان جون هست که تو 3 قسمت نوشته شده ...

شاید واسه خیلی ها همچین داستانی پیش اومده باشه یا خیلی ها درگیر همچین داستانی باشن ... پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش :

 

قسمت اول :

درست یک سال پیش تابستون بود که دیدمش ... با همون نگاه اول مهرش به دلم نشست .

چیزی درون اون بود که منو به طرف خودش جذب می کرد ... پیش خودم عهد کردم هرجوری که هست باهاش آشنا بشم.

هیچی ازش نمیدونستم نه اسمی نه آدرسی فقط اون روز غروب تابستون به اندازه ی یک نگاه توی شهرک دیدمش همین.

روزها گذشت و من دیگه اونو توی شهرک ندیدم، بدجوری فکرش ذهنمو مشغول کرده بود ،رفتارم عوض شده بود یک حالت عجیبی درون خودم حس میکردم حالتی که بعدا فهمیدم حالت عاشق شدنه .

همیشه فکر میکردم این جور چیزا توی فیلماست ولی برای من اتفاق افتاده بود و من عاشق اون فرشته شده بودم چون به اندازه فرشته های خدا زیبا بود .

ولی افسوس که بعد از اون نگاه اول دیگه نتونستم ببینمش میخواستم برم پیش بروبچ شهرک تا از زیر زبون اونا بکشم ببینم اونا طرفو میشناسن یا نه ... ؟

ولی گفتم این عملی نیست چون اگه حرفی بزنم اونا بعدا سریشم میشن و نمیشه بپرونمشون ، باید خودم دست به کار میشدم اما چه جوری ...

از فردای همون روز پیگیرش شدم تا  آمارشو بگیرم ،هر روز دم غروب میرفتم همون جایی که برای اولین بار دیده بودمش به امید اینکه بازم بیاد و من عاشق برای یک بار دیگه هم که شده حتی لحظه ای کوتاه دوباره روی مثل ماهشو ببینم ...

ولی افسوس که دنیا به من پشت کرده بود هر روز صبح به امید اینکه امروز دیگه می بینمش از خواب بیدار میشدم و شب نا امید از بازی روزگار میخوابیدم تا لااقل توی خواب و رویا ببینمش ...

روزها همین طور جلو میرفت ومن به هیچ عنوان ناامید وخسته نمیشدم چون میخواستم هرطور شده اون مال من باشه .

تا اینکه یک روز خیلی اتفاقی موقعی که داشتم ماشینو پارک میکردم دیدمش...

ولی چون پدرش همراهش بود نمیشد جلو برم و حرف دلم رو بهش بزنم،تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که تعقیبشون کنم ببینم توی کدوم ساختمون میشینن ...

دنبالشون رفتم دوتا ساختمان بغل ساختمان ما خونشون بود و یه جورایی با ما همسایه می شدن از این بابت خوشحال شدم ...

دیگه کم کم داشت اول مهر می شد و مدرسه ها باز می شدن، منم چون میبایست برای کنکور درس بخونم زیاد نمی تونستم فکرمو مشغول اون بکنم تنها کارم انتظار کشیدن و صبر کردن بود و این انتظار عجب لذتی برای من داشت .

توی این مدت که اون مدرسه میرفت و من مشغول درس خوندن برای کنکور بودم خیلی دلم براش تنگ می شد .

گاهی اوقات هم اتفاقی اونو توی شهرک می دیدم ولی فقط با نگاه هایی که بین ما رد و بدل می شد از کنار هم می گذشتیم نمی دونستم اونم به من علاقه داره یا نه ،و این مسئله برای من خیلی سخت و دشوار بود .

ماه ها گذشت و بالاخره بعد از مدتها لحظه ای که منتظرش بودم یعنی روز کنکورفرا رسید سر جلسه ی امتحان هم مدام فکرم پیش کسی بود که من حتی اسم اونم نمی دونستم ولی او همه چیز من شده بود .

از فردای اون روز پیگیرش شدم تا آمارشو در بیارم ولی انگار همه چیزبرای من طلسم شده بود ...

هر عصر از ساعت 6 تا 8:30 بعضی وقتها هم تا 9 شب روبروی در ساختمونشون  قدم میزدم بعضی وقتها هم می نشستم تا اون فرشته ی نازنین من از خونشون بیاد بیرون و من بتونم باهاش صحبت کنم ...

ولی انگار شانس با من نبود مثلا جوری شده بود که من 2-3 ساعت توی شهرک منتظرش می موندم ...

آخر نا امید و خسته می رفتم به سمت خونه و یکدفعه دادشم که بیرون بود می آمد خونه،می گفت همین الان فلانی رو دیدم و منم تا به خودم می جنبیدم دیگه دیر شده بود و اون رفته بود.

همیشه توی بدترین موقعیت ممکن می دیدمش یا سر و وضع من مناسب نبود یا کسی همراه اون بود که نمی شد جلو برم ...

دیگه دچار نا امیدی و افسردگی شده بودم شبها خوابشو می دیدم که همانند فرشته ای زیبا کنارمه، دلم به همین رویاها خوش بود .

نتایج کنکور اومد و من با یاری خدا قبول شده بودم از این بابت که وضعیتم مشخص شده بود خوشحال بودم ،ولی هیچ چیز به اندازه ی حضور او در زندگیم نمی تونست منو خوشحال کنه .

در کنار رفتن به دانشگاه در جایی هم مشغول به کار شدم تا یه جورایی از فکر اون بیام بیرون و فراموشش کنم، اما نمی تونستم اون دیگه جزئی از زندگی من شده بود .

تا اینکه یک روز اتفاقی موقعی که داشتم اطراف شهرک چرخ می زدم ماشینو نگه داشتم تا یک آهنگ باحال پیدا کنم و گوش بدم توی این فاصله که حواسم به ضبط بود ...

ناگهان متوجه شدم که یک سمند زرد رنگ درست جلوی ماشین من نگه داشت و چیزی رو که اصلا انتظارشو نداشتم دیدم...

بله خود خودش بود همون لیلی من ، از مدرسه تعطیل شده بود و اون سمند زرد رنگ هم به سرویس اون بود.

قسمت دوم و سوم داستان در ادامه مطلب ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ــ پ ن ۱: شاید واسه قسمت های بعد نتونم خبرتون هرکی دوست داشت خودش تشریف بیاره ...

ــ پ ن ۲: موزیک وبم تقدیم به خوشگل ترین گل دنیا ... پونه جونم


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عشق, داستان عاشقانه واقعی, متن عاشقانه, داستان های عاشقانه
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 2 بهمن1389ساعت 9:21 AM توسط S @ E e D|

این بار واستون یه داستان و نامه عاشقانه گذاشتم که رویا خانم واسه عشقش نوشته :

 

خودمم هنوز نمیدونم چطور عاشق شدم!

همیشه هربار از عاشقایی می گفتند که با یک نگاه عاشق شدن خنده ام میگرفت !

مگه میشه؟

مگه ممکنه؟

تا اینکه خودم معنی عشق و فهمیدم ... اونم با یک نگاه

داستان آشنایی ما برمیگرده به حدود 5 سال پیش .....

از همون اول با هم عهد بستیم که تا آخرش میمونیم !

اون موقع حتی من یک لحظه تنهایی و حس نمیکردم ...

روز شبمون رو با هم سپری میکردیم

یک لحظه خنده از لبام پاک نمی شد ...

زمان گذشت و گذشت تا قرار گذاشتیم با هم ازدواج کنیم

واقعا سخته که تو این اوضاع تو این حال که تو فقط داری به آینده ات در کنارش فکر میکنی وقتی داری

خودتو تا ابد کنارش مجسم میکنی یهو همه چی خراب بشه اونم بی دلیل..........

باورتون نمیشه وقتی از فرودگاه بهم زنگ زد و گفت :(( منو ببخش متاسفم میدونم بی وفام ولی میخوام برم ))

دنیا رو سرم خراب شد نمی خواستم اون لحظه زنده باشم ...

نمی تونستم و نمی خواستم باور کنم

باورش سخت بود خیلی سخت.......

آره رفت .... بعد از 3 , 4 سال رفت و منو با کلی سوال بی جواب تنها گذاشت ...

حتی اگه الان میدونستم علت رفتن و تنها گذاشتنمو ,شاید یکم مرهم بود برای دردام

بعد از رفتنش دیگه اون آدم پرنشاط سابق نبودم نابود شدم ... فنا شدم

الانم با نوشتن داستانم و یادآوریش عذاب کشیدم و گریه کردم

چشمام و دستام لرزید و نوشتم

الان 1 سالی هست که از این قضیه میگذره اما هنوز نتونستم فراموشش کنم

حتی با تمامی بدی هایی که در حقم کرد....

به نظرم آدم نمیتونه عشق اولشو فراموش کنه !

اینم نامه رویا به عشقش :

تا به حال حرفهايم را با نگاهم بازگو مي كردم ولي این بار ....

این بار مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم ...

بگویم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زنم.

امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم ...

با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ..

صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام كه چرا نتوانستی بار عشق مرا به مقصد برسانی ؟

دوست داشتم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني

دوست داشتم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند

دوست داشتم در كنار من مملو از عشق باشي ... مملو از عطر اميد

شبها كه بي حضور تو خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبار مرور می کنم

تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد ...

كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد ...

مهربان ياور زندگي ام در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم اما نه ....

می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت داشتم.

این حاصل یک نفسه که به مرگم پیوند می خورده ....


خیلی دردآوره که با کسی تو رویاهات قصری بسازی و اون قصر آرزوهات یک شبه فنا بشه

خیلی سخته که بدونی تا چند وقت دیگه باهم یک زندگی مشترک و شروع می کنید و قلبتون و بهم هدیه می دید ولی ...

و سخت تر از همه اینه که یک شبه یکی با تمامی این احساس ها و عشق تو را بی دلیل تورو تنها بزاره و بره

هنوزم کلی سوال بی جواب تو ذهنم نقش بسته !

چرا منو تنها گذاشت؟ ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

پ ن ۱ : نظرتون رو در مورد قالب و موزیک وبم چیه ؟؟

پ ن ۲ : این روزا کم نت میام واسه همین کمتر بهتون سر میزنم .... sorry

 


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عشق, داستان عاشقانه واقعی, متن عاشقانه, داستان های عاشقانه
نوشته شده در شنبه 20 آذر1389ساعت 10:13 AM توسط S @ E e D|

 سلام به همه دوستان عزیزم

ببخشید این روزا کمتر بهتون سر میزنم سرم شلوغ شده در حد لالیگا

این نقاشی خوشمل رو پونه جووووونم  واسم کشیده ....

مرسی عزیزم خیلی خوشکل شده

قربون پونه هنرمندم برم من

دوست دارم عشقم ....


برچسب‌ها: داستان عاشقانه, داستان عشق, داستان عاشقانه واقعی, متن عاشقانه, داستان های عاشقانه
نوشته شده در پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 0:16 AM توسط S @ E e D|


آخرين مطالب
» اگه عاشقش باشی ...
» تقدیم به عشقم پونه ...
» شب عشق ...
» داستان عشق خودم
» داستان عشق شیما
» داستان عشق الهام
» داستان عشق هستی و سامان
» داستان عشق پیمان جون
» داستان عشق رویا
» poone

Design By : Pichak