منه احمق... منه زود باور و ساده دوباره یه روزنه ای از امید تو قلبم باز شد ...

اشکامو پاک کردم و رفتم پیشش ...

با صدای گرفتم گفتم با من کاری داشتین ... ؟

برگشت ... خیلی بی مقدمه گفت ... میشه یه کم عاقلانه به این موضوع فک کنی ...

من میدونم دوستم داری پروانه همه چیز رو بهم گفته ...

ولی من مطمئنم که دوست داشتنه تو عشق نیست یه مشت هوس بچگانه ست ...

میدونم تو اگه یه مدت منو نبینی همه چیز از یادت میره (خواستم بگم الان 3 ماهه که ندیدمت پس چرا هنوز...) ولی اون حتی فرصت حرف زدن به من نداد ...

می گفت : حالا به فرض که واقعا دوستم داشته باشی ...

می دونم تو دختر خوبی هستی ایده آلی ولی می بینی من به اون چیزی فک نمی کنم که تو فک میکنی ...

من تنها هدفم این بود که بعد از بابام یه کاری بکنم که مامانم خوشحال بشه اگه درس خوندم فقط به خاطر دیدن لبخند اون بود
تو هم باید برای ایند ه ت برنامه بریزی درس بخونی ...

اصلا خودم کمکت می کنم همه ی کتابام رو بهت میدم تا تو هم بخونی رشته و دانشگاه من قبول بشی ...

بعد شاید در مورد علاقت با هم حرف زدیم ... دیگه چی باید میگفتم ... ؟

دیگه هیچی نمی شنیدم ... هیچی ازم نمونده بود ...

باورم نمی شد که انقدر پیشش کوچیک شدم ...

داشت با من با زبون منطقش حرف میزد ... ولی من با دلم به حرفاش گوش میکردم حرف همو نمی فهمیدیم ...

خیلی سعی کردم که درکش کنم ولی نشد ... بدون اینکه حرفی بزنم برگشتم که بیام ... صدام زد ...
.
.
.

گفت : منو ببخش ...

از اون شب گذشت ... من موندم و یه دل مچاله شده ... یه غرور خرد شده ...

من موندم با یه دنیا سوال با یه دنیا نفرین برای خودم ...

سعی کردم فراموش کنم همه ی اون روزا رو اون شبو اون حرف های سرد تر از یخ رو ...

یه وبلاگ درست کردم دفتر خاطراتی روکه اون روزا واسش می نوشتم رو خالی کردم تو وب ...

بعدا فهمیدم ادرس وبم رو پروانه ( عامل بدبختی من )بهش داده و همه چی رو خونده ...

من شبای تلخ تو زندگیم زیاد داشتم و یکی دیگه از اونها دوباره برام تکرار شد ...

سامان شمارمو از پروانه گرفته بود بهم زنگ زد ...

نمی دونستم اونه شاید اگه می دونستم جوابشو نمی دادم ...

بهم گفت که همه ی محتوای وبمو خونده ...

نمی دونسته که علاقم انقد زیاده گفت فک می کردم اگه منو نبینی فراموشم می کنی ...

حالا باور کردم که واقعا دوستم داری من می خوام که با هم دوست شیم ...

چه قدر راحت با من حرف میزد ... چه قدر راحت خاطره ی اون شبو تو ذهنم می خواست پاک کنه ...

ولی من بهش گفتم که اون نوشته ها ی دفتر خاطراتمه ...

بهش گفتم که دیگه چیزی ازم نمونده که تو بخای باهاش دوست شی ...

گفتم ... دیگه دوستت ندارم ...

گفتم که مطمئنم توبه خاطر اعتماد به نفسی که داری ادم موفقی میشی ولی اینون بدون هیچ وقت خوشبخت نمی شی ...

عشق سامان اگر چه برام هیچ جز خرد شدن و از بین رفتن ته مونده ی اعتماد به نفسم نداشت ولی عوضش خیلی چیزا رو فهمیدم ...

حالا به مامانم قول دادم که دوباره بلند شم ...

من می دونم شاید ادم موفقی نشم ولی خوشبخت میشم ...

دست بر زیر چانه می زنی

حرف هایم را می خوانی

با لبخندی مضحک ...

عزیزان اینها خاطره نیست

این ها تجربه نیست

این ها زندگی من است

زندگی من ...